تبليغاتX
JavaScript Codes JavaScript Codes آخرین برگ پائیزی
دست نوشته های . صادقانه امیر پسر مثبت. کسی که نمی داند وزن و قافیه چیست ولی شعر می گوید

کابوس من . رویای من . زشت من زیبای من

ديشب و ديروزمن. امروز من فرداى من

كفر من، ايمان من،هم جسم من هم جان من
دانش من، جهل من! ، نسیم من ، طوفان من

چيست دين تو؟ كه جويم در تو رسم كفر و دين
مسلم وزرتشتى و نصرانى و ترساى من

*********************************************

من زخم دلت بودم ، آرام دلم گشتي
مرهم به دلت بستم ،پیکان دلم گشتي

از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت
چون قصر بلورينی ، دنياي دلم گشتي

از نرمي و حسن و لطف، چون نسیم دریایی 

تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي

چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم
آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي

گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد
من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي

من امیر .دژ ، دل هاي كسان بودم

تو فاتح يكتاي ، ابواب دلم گشتي

از من. تو چه  مي خواهي ، اي پادشه مشگین
اکنون كه شراب ناب، در جام دلم گشتي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 10:58  توسط امیر محمد نسیمی | 
وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم، وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم…
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 12:46  توسط امیر محمد نسیمی | 

 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمیـشوی که ببینی چه میکشم

 با عـقل ، آب عشـــق به یــــک جو نمیرود

 بیچــاره مــن که ساختـــه از آب و آتشـم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 9:50  توسط امیر محمد نسیمی | 

 

یک روز رسد غمی به اندازه کوه

یک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است عزیز

در سایه کوه باید از دشت گذشت

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 18:11  توسط امیر محمد نسیمی | 
اي كعبه دري بـاز بروي دل ما كـن                        وي قبله ، دل و ديده ما قبله‌نما كن

از سينه ما سـوختگان آينه‌ اي سـاز                             وانگاه يكي جلــوه در آئينه ما كن

لنگان به قفاي جرس افتاده عشقيم                            اي قافله ســالار نگاهي به قفا كن

 

                                                                                    ( استاد شهريار)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 13:19  توسط امیر محمد نسیمی | 

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن

    چشمهایم بی تو بارانی است حرفش را مزن

             دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا                

   دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن 

               خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی           

    این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن

                 حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام              

  رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 9:28  توسط امیر محمد نسیمی | 
 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟

 وچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی .

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 10:43  توسط امیر محمد نسیمی | 


قصه ی دختر نابینایی را میگویم

که از خودش تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را
ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که   روزی یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا
بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست


دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 14:43  توسط امیر محمد نسیمی | 
    میان جاده های غم غبار می شوم بیا

                                        برای قلب خسته ات قرار می شوم بیا

 

تمام هستی ام تویی،تو ای مسافر سپید

                                      برای یک نگاه تو نگار می شوم بیا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 9:21  توسط امیر محمد نسیمی | 
 

گفتمش: دل مي‏خري؟!

پرسيد چند؟!

 گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

 خنده کرد و دل ز دستانم ربود

 تا به خود باز آمدم او رفته بود

 دل ز دستش روي خاک افتاده بود

 جاي پايش روي دل جا مانده بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 11:21  توسط امیر محمد نسیمی | 

 

مرا شبیه خودم مثل یک پروانه بکش        

                      به شکل من که نشد .پاره کن دوباره بکش 

 

مرا شبیه خودم در میان شعله شمع 

                      و یا سوخته پر . به زیر شمع  پرشراره بکش 

 

و زمزم اشک مرا در ثبات عشق به یار 

                       مثال فرو رفتن  باران  . به سنگ خاره  بکش   

 

 تو تا به حال دیده ای پرستو را لیکن    

                         مرا به سان  مرغ مهاجر .پر از ترانه  بکش                                       

 مرا با همه بی خوابی  شبهای  دراز  

                            شکل یک عاشق شیدا . شکل  .دیوانه بکش  

 

چو حرف عشق زدی با تو گفتم ای نقاش 

                             مرا شکسته غروری به حسی عاشقانه بکش 

 

                                   

 

 

از سروده های ناچیز خودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 19:0  توسط امیر محمد نسیمی | 



 

در زندگی انسان سه چیز از همه مهمتر است  . اول مهربانی . دوم مهربانی . وسوم مهربانی    

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 16:48  توسط امیر محمد نسیمی | 

زندگی گفتن یگ فریاد است

زندگی چشم به راه نفس از حنجره مادر و طفل .

یا همان بدرقه آب حیات تن اوست

 

زندگی همنفس باد شدن در گر فتاری گیسوی بدیع علف باغچه است

 

زندگی عطسه زنبور به هر رخنه گل . یا همان طعنه باد است به زیبایی خاک

زندگی تر شدن از خیس عرق و نمردن پی یک بیماری است

و همان است که عاشق می گفت

 

زندگی بوی خوش مهر نماز و همان رنگ رخ یاسین است

 

ننویسید که من کی مردم به سر سنگ مزار و نگویید .مرگ . پایان من  است 

 

 

 مرگ با آنکه نفسهای مرا پایان است . پایان نیست

 

از سروده های ناچیز خودم  .

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 16:48  توسط امیر محمد نسیمی | 

پسرک در حال ساختن آدم برفی بود

آدم برفی را با تمام وجودش می ساخت

نوک انگشتانش بی حس شده بود

اما اشتیاق عجیبی برای اتمام آدم برفی داشت

من با دیدن این صحنه یاد آدم بزرگ هایی که برای ساختن زندگی تلاش میکنند افتادم

اما این ساختن با سا ختن آدم بزر گها فرق داشت و آن اینکه آدم بزرگها خیلی تلاش میکنند که به آنچه می خواهند برسند از روح . جسم وتمام امکا نا تشان استفا ده می کنند تا بسازند اما وقتی ساختند برای نگه داشتن ساخته هایشان تلاش نمی کنند و تمام آنچه را ساخته اند ویران می کنند و این اوج بازیشان است

اما پسرک قصه ما این چنین نبود .

چون بارها دیده بودم  بعد از اتمام آدم برفی ازش نگهداری میکرد و آنقدر منتظر میماند تا به حرارت نا ملایمات روزگار و با تغییر فصل آب شود

و با وجودی که چاره ای جز قبول این واقعیت تلخ نداشت . باز از  خرابی آدم برفی اش گریه میکرد

اما این بار با دفعات قبل فرق داشت

پسرک بعد از ساختن آدم برفی اندکی به آن نگاه کرد گویی از موفقیتی که به دست آورده بود خوشحال بود

اما این حالت چندان دوام نیاورد چون پسرک آدم برفیش را خراب کرد وبه خانه رفت

من از این کار پسرک متعجب بودم

امااین کار او  هیچ تعجبی نداشت چون با این کارش نشان دادکه او نیز بزرگ شده است و از خراب کردن بیشتر از ساختن لذت میبرد

( از نوشته های ناچیز خودم )

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 15:54  توسط امیر محمد نسیمی | 

کاش میفهمیدم وای کاش احساست میکردم . کاش بلو ر قلبم را به محبت بی کرانت رنگ می کردم تا قلبم به صداقت آبی دلت پیوند میخورد و در ژرفای وحدانیت کلامت رنگ مهر به خود می گرفت کاش میتوانستم مهربانترین چهره عالم را به لوح زرین قلبم نقاشی کنم کاش دلم از سنگ نبود . گرچه میدانم تداوم مهر بانیت مانند قطراتی است که بر دل سنگ رسوخ میکند راستی عجب اراده ای داری زمانی که پتک فولادین مشکلات را با سندان صبر در هم می کوبی . و عجب حوصله ای که در دل تاریک شب .  پلیدترین کابوسهای کودکا نه را از من دور میکنی...  مادر گفته های سنجیده و پند های مادرانه ات را آویزه گوش احساسات بچه گانه ام میکنم و لاله های کلامت را که غنچه لبانت را گلگون تر از سرخی سرخ می کند میچینم و آن را به عصاره زمزم چشمانت معطر می کنم و به احساسم تقدیم میکنم تا تو را احساس نمایم .   مادر کاش سنگ بنای غرورم را می کشیدی تا از ویرانی کاخ غرورم دخمه ای به صداقت باران می ساختم . نور هدایتت را در آن جاری می ساختم . صیقلی به آیینه وجودم می زدم . اشعه خورشید صداقت را در آن می انداختم و زیبا ترین پرتو خورشید عشق را به پایت می ریختم و جرات آن را پیدا میکردم تا با تمام وجود در صخره های تنهایی دلم فریاد بزنم تا انکسار آن در کوهستان قلبم طنین آزادی و بزر گواری سر دهد و به هزاران شکل در آمده و بگوید                                      ...دوستت دارم ای معجزه هر روز خدا . ای مادر   

 

 

( ازنجواهای ناچیز خودم )

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 15:52  توسط امیر محمد نسیمی | 

حس قریبی داشتم نمی دونم چرا قلبم این قدر تند تند  میزد آخه احساس میکردم سرم داره متورم میشه احساس میکردم باید برم بایدبروم و چیزی را ببینم . نمیخواستم بپرسم فقط باید میرفتم  باید از حقیقتی ملموس پرده بر میداشتم . با راهنمایی زمین و زمان جلو میرفتم خود نیز نمی دانستم کجا میروم اما مانند کودکی که در بازارچه ای شلوغ ترسیده باشد . دست مادر  روز گار را چسبیده بودم و کشان کشان میرفتم روزگار مرا می برد اما او نیز از چیزی کلافه بود گرچه به روی خود نمی آورد آخه روزگار هم تو این کار دست داشت دلم مثل سیر وسرکه شده بود . با خود میگفتم خدایا یعنی چه چیزی می خواهد نشانم دهد که این همه بی تابی می کند روزگار بی هیچ توجهی مرا مانند طفلی کوچک بدنبالش میکشید گویی خیلی عجله داشت . شنیده بودم روزگار خیلی عجول است چون کار زیاد دارد اما این عجله را هرگز ندیده بودم . تعجب میکردم که روزگار چرا تا این حد دست پاچه است اما من نیز خود را به دست تقدیر سپرده بودم و همراهیش میکردم تا مرا به بازارچه ای برد به دقت و مبهوت این طرف و آن طرف را نگاه میکردم راستش تا بحال چنین جایی را ندیده بودم . درسته که تو اون بازارچه خرید و فروش رایج بود اما جریانی عجیب داشت.  جنس هایش رایج بازار معمولی نبودند و قیمتها بسیار متفاوت بودند بعضی جنسها مفت نمی ارزیدند اما خیلی گران داد و ستد می شدند و عده ای هم این اجناس آلوده و ناپاک را خیلی گران از فرو شنده می خریدند . و بعضی اجناس گران و با ارزش که به قیمتی بسیار پایینفروش می رفتند .  در واقع حراج می شدند . سرم درد گرفته بود آ خه خدایا این جا دیگه چه جور جایی بود که من آ مدم ؟ مثل اینکه این ها هم چیز هایی نبو دند که باید میدیدم روزگار مرا نزدیک تر برد تا به واقعیتی تلخ برسم گفت رسیدیم چشمهایت را باز کن و به دقت نگاه کن . مات و مبهوت بودم . یک نفر چیزهایی را حراج کرده بود و می فروخت همانطور که رسم این بازار بود . گویی مفت خریده بود که به این مفتی می فروخت . دقت که کردم دیدم  روی تک تک آنها را نوشته و قیمت گذاری کرده اند اولین جنسی را که دیدم غرور نام داشت این غرور جریحه دار شده فردی بود که مفت به فروش میرفت غروری که سالهای سال برایش زحمت  کشیده اند جنس دیگر عشق بود یاد دل باختگی های مجنون افتادم یاد خیلی از عشق های پاک دیگر . که برایم اوستوره بودند اما هر گز فکر نمی کردم عشقی به این پاکی این گونه مفت فروخته شود جنس دیگری که نظرم را جلب کرد محبت بود که واقعا هم زیاد بود اما چه فایده که با پول آنهمه محبت ومهر بانی حتی نمیشد یک تکه نان خالی خرید  کمی جلوتر تمام اجزای انسانیت پهن بود از نگاه پاک گرفته تا صداقت از صفا گرفته تا صمیمیت همه درهم به فروش می رفتند از اینکه میدیدم تمام داشته های فردی و انسانی . به این مفتی به حراج میرودناراحت بودم .  اما از طرفی خوشحال بودم که این ها مال من نیستند چون برای از دست دادن این مقدسات باید دل داده شد  . و دل به کسی داد که لیاقت ندارد تا بتواند بی رحمانه با وجودت با روحت و با باارزش ترین عناصر حیاتت داد و ستد کند . نزدیک تر که شدم فروشنده نظرم را به خود جلب کرد آشفتگی تمام وجودم را فرا گرفت احساس تهوع داشتم آری خودش بود باورم نمیشد که او باشد من او را می شناختم او کسی بود که مرا اسیر خود کرده بود قلب و روحم را تسخیر کرده بود غرور وحیثیتم دست او بود . آری همه اینها مال من بودند که حراج شده بودند چیزهایی که من به خا طرشان سالها زحمت کشیده بودم که بیرحمانه چوب تاراج می خوردند آنها چیزهایی بودند که من سالها برا ی نگه داشتنشان جنگیده بودم دوستشان داشتم . داشتم گریه میگردم ازاین همه بی رحمی و ظلمی که در حقم شده بود در این حال چیز متحرکی مرا به سوی خود میخواند مثل اینکه پاره ای از وجودم باشد مرا میخواند نا گاه  تکه ای گوشت خون آلود.  که زیر پای رهگذران خاک آلود شده بود را دیدم . طوری شده بود که به درد حراجی هم نمی خورد آری خودش بود این همان قلب پاره پاره من بود....  

 

( از نوشته های ناچیز خودم )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 10:47  توسط امیر محمد نسیمی | 

ملکه فرشتگان من

مادر ماه میشوم وقتی نور صداقت چشمهایت را در آغوش خویش می فشارم  .به چکاوک آواز و به بلبل ترانه شور می آموزم وقتی صدایت به امواج دریای عشق میخورد و بر می گردد . سنگ را نه برای شکستن بلکه برای کوبیدن در های بسته دلت دوست میدارم و انتظار را به امید آمدنت می ستایم .ناله نی چوپان را که به دهکده دوستی میرسد تعقیب میکنم . به بلور تابش . به شیشه عبور وبه ابر بارش را می نمایا نم . به رود مهاجرت . به کوه استقامت . به جهان عظمت و به شاعره عاشق عشق را یاد میدهم . به اسب خسته نای حرکت میدهم تا کالسکه عشق را حرکتی دوباره دهد . خورشید را سوار کرده و ماه را پیدا کند زندگی را بیدار سازد . شقایق ها را بگستراند وزمین را به شوق آمدنت فرش گستر نماید. ماه را نگین و خورشید را سنگ قیمتی تاج سرت می سازم .....تا ملکه فرشتگان من شوی  

(از نوشته های ناچیز خودم )

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 14:36  توسط امیر محمد نسیمی | 

امید

 کویر مرده را میبویم . درآن بوی باران را میشنوم که پژواک صدایش در جای پای زندگی بیداد میکند .ناگاه داروگ حیات نغمه ای سر میدهد و از شدت تشنگی به سیمای مرگ لبخند میزند و آمدن باران را مژده میدهد.داروگ امیدوار کرامت آسمان است اما خود را در میان ترکهای سفالین زمین که از تشنگی لب به دعا گشوده اند می یابد . ابر اندوهگین میشود . گلویش را بغض می فشارد و شرشر عشق را هدیه کوهسار میکند اتحاد باران رود را به دل ناامید کویر میرساند و تولدی دوباره را نوید میدهد  

(از نوشته های ناچیز خودم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 14:34  توسط امیر محمد نسیمی | 

يك روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تكاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و كم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين كار را دد منشانه و با غرور خاصي تكرار كرد تا اينكه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از كارش بسيار لذت مي برد.
برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محكم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي كرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشكي كه مي رسيد آن را از بيخ جدا مي كرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع كردنش صرف نظر كرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تكاند تا اينكه به ناچار برگ با تمام مقاومتي كه داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع كرد. شاخه بدون آنكه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .
ناگهان صداي برگ جوان را شنيد كه مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت كه فراموش كني نشانه ي حياتت من بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 9:3  توسط امیر محمد نسیمی | 

راستش الان قصد نداشتم آپ کنم اما جمله زیبایی به ذهنم رسید که حیفم اومد نگم     ....

واون اینه که     ... چیزی بگو که بتوانی بنویسی. چیزی بنویس که بتوانی امضایش کنی. وچیزی را امضا کن که بتوانی بدان عمل کنی ...

هر قدر فکر کردم دیدم انسانهای معمولی فاقد این خصلت هستند ..یاد دانشمندامون افتادم دیدم شب وروز تلاش میکنند تا به چیزی که میخواهند برسند ویا ورزشکارها مون که قله های افتخار رو فتح میکنند و دهها کار که بدست آدمهای بزرگی انجام میشه مثلا پل ساخته میشه چون یه نفر اراده کرده و پای حرفشو امضا کرده یا جاده کشیده میشه . یا کتابی نگاشته میشه و هزاران کار دیگه ای که همت شده و اتمام یافته   ...

اما راستشو بخواهید هیچ یک از اونا منو راضی نمی کنه چون اکثرشون ناقص مانده و یا در موردش اغراق شده و اکثرا مفعول فاعلی هستند که یا مجبور به انجام فعل بوده اند یا برای انجامش مزد در یافت کرده اند یا پی عنوان و افتخار بوده اند

به همین دلیله که فکر میکنم دانشمندان با آن همه افتخار و یا ورزش کاران قهرمان وهمه اون ها یی که سر حر فشون بودند نتونستند معنی جملات بالایی رو بیان کنند

اما افرادی هم بودند که تا جان در بدن داشتند سر حرف و اعتقاد و مرا مشون ایستادند چون چیزی را که گفته بودند روی قلبشان نوشته بودند و با مرکب خونشان امضا کرده بودند آنها کسانی بودند که نه انتظار پاداش داشتند نه در پی عنوان بودند آنها در واقع شجاعترین .مهربان ترین . باصفا ترین  . و فداکارترین انسانها ی  روی زمین بودندبودند  که به راستی بیشتر از آن که کفته بودند عمل کردندوبیشتر از آن چیزرا دادند که امضا کرده بودند

آری اینان همانهایی بودند که روی سنگ مزارشان نوشته شده است ....( شهید گمنام)  خدا رحمتشان کند که همه ما مدیون ایثار آنان هستیم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 21:16  توسط امیر محمد نسیمی | 

بنام خدا

 

My   heart  is   like  a    singing    bird

 

Whose   nest  is  in a     Waterd shoot

 

قلب من همچون پرنده نغمه خواني است    كه       آشيان در نيلو فر آبي دارد

 

 

 

به نظر من عشق يا سفيد است يا آبي است كه سفيد حالتي عرفاني دارد ونمي تواند رنگ عشق پيرامون ما باشد پس سفید رنگ عشق آسمو ني است . سفيد اصلا رنگ نيست سفيد منحصرا رنگ خداست  واسه همينه كه روشندلان خداوند را نوري سفيد ميبينند   روح نيز به قدري سفيد است كه اصلا ديده نميشود هيچ ميدونستي روح وزن داره واينكه وقتي انساني ازدنيا ميره 21 گرم از وزنش كم ميشه كه وزن روح است و بر خلاف تصوراتت مربوط به وزن هواي خارج شده از بدن  نميشه

پس عشق زميني .آبي است مثل عشق من وتو

                                       مثل عشق دریا به صخره                                      

مثل عشق آسمون به دریا

آره مثل عشق قلبهایی به عظمت دریا به قلبها یی به پهنای لاجوردی آسمان

 

 

 

 

نظر شما چيست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 1:8  توسط امیر محمد نسیمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دست نوشته های صادقانه پسر مثبت
( 28 ساله . مجرد . کارشناس کشاورزی . تکنسین برق. متعهد به هنجارها. علاقه مند به نوشتن شعر و متون ادبی . و نقاش رنگ روغن . عاشق صفا . صمیمیت . یکرنگی .صداقت . فداکاری و گذشت . مهربانی. و .. )
خدایا ..........من تو را در خلوت شبهای عشاق میجویم در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم در خوابند در ترنم باران بهاری و نغمه دلنشین پرندگان میجویم در ابهت کوهستان ودر ژرفای دریاها میجویم در دستهای طفل تازه متولد شده که به سوی سینه مادر میرود ودر سوسو ی ستارگا ن دور دست میجویم در قلب سخت ترین سنکها و گریه نیلو فرانه ابر بهاری می جویم ودر همه آنها می یابم ...باز میخواهم انکارت کنم اما تو را در اعماق وجودم حس می کنم و میبینم که نمیتوانم خودم را انکار کنم ...خدایا من با تمام وجودم تو را یافته ام پس تو نیز مرا در یاب

پیوندهای روزانه
میتوان صدبارهم . مهربانی را . خدا را. عشق را . با لبی خندان ترازیک شاخه گل تفسیر کردمیتوان بیرنگ بود همچو آب . چشمه ای پاک و زلال. میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت . خوبی از هر چیز دیگر بهتر است
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1387
آبان 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
نویسندگان
امیر محمد نسیمی
امیرمحمد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


کدهای موزیک وبلاگ

 

کدهای خفن جاوا اسکریپت